تبلیغات
امام خامنه ای - کتاب : آشنایی با اسوه ها - حبیب بن مظاهر
امام خامنه ای
ولایت فقیه

عارفان مسلح

نیم روز، مقاومت و فداكارى، و قرنها تابندگى و افتخار; این ثمره‏اى از حماسه عاشوراست.

یاران حسین(ع) كه فداكارى و ایثار و جهادشان به تاریخ حركت داد، و به زندگى معنا بخشید و به مرگ، عظمت عطا كرد، ضرب المثل شدند. و یادشان سرمایه الهام و شورآفرینى گشت و نامشان قرین مجد و عظمت گردید، و خونشان در پاى نهال اسلام ریخته شد و به دین و عزت و شرف و آزادگى، جانى دوباره بخشید.

آرى، این گونه از «مرگ‏»، «حیات‏» پدید مى‏آید، و این‏سان «فنا»، «بقا» مى‏آفریند، و این چنین خون سرخ شهید، یادسبز جاوید را ترسیم مى‏كند و شهیدان، «اسوه‏» هاى تاریخ مى‏گردند در دیندارى، درتقوا و مرزبانى از احكام الهى،در دفاع از قرآن و حمایت از امام، در یارى حق و عدل، در آزادگى و عزت،در حقخواهى و ستم ستیزى و در همه فضیلتها و ارزشها. محور كلام، «عاشورا» است، و میدان عمل، «كربلا».

در سال 61 هجرى كه نیم قرن از رحلت پیامبر اسلام مى‏گذشت، جامعه اسلامى گرفتار حاكمانى شده بود كه تحریف دین و كشتن آزادگان و هتك حرمتهاى الهى و احیاى جاهلیت‏سیاه و دنیازدگى و ستمگرى و شكمبارگى و شهوترانى كمترین و كوچكترین فسادهایشان بود.

حسین بن على(ع) قیام كرد، تا دست‏یزید تبهكار را از سرنوشت امت اسلام كوتاه سازد. زمانه دشوارى بود; امتحانى پیش آمده بود كه دینداران واقعى كم شده بودند و مردان جهاد و شهادت كمتر یافت مى‏شدند; اكثر مردم به «زندگى‏» روى آورده بودند!

حسین(ع) براى احیاى حق و اسلام، مردانه قدم به میدان گذاشت و نهضت ضد یزیدى خود را -كه ضد كفر و ستم بود- با یارانى مصمم و وفادار و حق‏شناس به انجام رساند.

اصحاب او اندك بودند، لیكن درعاشورا كیفیت مطرح بود، نه كمیت; ایمان و عشق به شهادت در راه خدا ملاك بود، نه فزونى جمعیت و زیادى نفرات.

اغلب همراهان حسین بن على‏«ع‏»، عابدان شب زنده‏دار، زاهدان وارسته، قاریان قرآن شناس، قهرمانان با بصیرت، معلمان سلحشور و مجاهدان پرهیزكارى بودند كه آثار عبادت‏و تهجد در سیمایشان هویدا بود. حضور تنى چند از صحابه پیامبر اسلام و حواریون حضرت امیر در سپاه اندك سید الشهدا قداست و وجهه و معنویتى پر شكوه به جمع آنان بخشیده بود.

در نوشته حاضر با چهره تابناك و شخصیت‏برجسته یكى از یلان دلاور و شیران بیشه شجاعت و ایثار و حماسه‏آفرینى آشنا مى‏شویم، تا شاید این آشنایى، ما را در پیروى و تاسى به آنان یارى رساند.

این قهرمان عابد و عارف، «حبیب بن مظاهر» است كه نامش آشناست و با كربلاى حسین و عاشوراى شهادت، پیوندى ناگسستنى دارد.

برخى از عاشوراییان، جزء مسلمانان فداكارى بودند كه حتى حضور رسول خدا(ص) را هم درك كرده بودند، و بعضى‏شان از دلیرمردان ركاب امیرالمؤمنین و یاران آن حضرت بودند كه در حضورش با دشمنان حق جنگیده و در شمار اصحاب امام مجتبى (ع) هم بوده‏اند و سرانجام حسین‏بن على(ع) را دركربلا یارى كرده و دراین راه به شهادت‏رسیده‏اند.

حبیب و یاران دیگر ابا عبدالله الحسین(ع) در روز عاشورا، از چنان عظمت و شكوه و مقامى برخوردار بودند كه مایه غبطه همگان است. تعبیراتى را كه امام صادق(ع) درباره آنان به كار برده است، بسیار ارزشمند است.

القابى همچون «اولیا و دوستان خدا»، «برگزیدگان پروردگار»، «یاران وفادار دین خدا»، «انصار پیامبر و على و فاطمه و حسن و حسین‏»، «پاكان رستگار و سعادتمند» و... از زبان امام صادق(ع) درباره آنان صادر شده است (1) .

كدام مكتب و آیین و ملت و نژاد، به اندازه اسلام در داشتن سرمایه‏هاى انسانى غنى است؟

در كدام مسلك و دین، این همه شخصیتهاى برجسته و الهام بخش مى‏توان یافت؟

درود بر اسلام كه این همه ذخایر معنوى دارد، درود بر این پاكمردان متعهد و شهیدان جاوید كه آبروى اسلام و قرآنند، و «اسوه‏»هایى براى الگوگیرى و پیروى كردن.

امیداست كه این نمونه‏هاى متعالى براى همه ما و همه رزمندگان پرتوان جبهه نورانى اسلام و براى همه آزادگان دنیا سرمشق كمال جویى و فضیلت‏یابى باشد.

باشد كه راه كربلا باز شود، تا در جوار بارگاه حسینى و مرقد سالار شهیدان، این یاران وفادار سیدالشهدا را هم زیارت كنیم! آمین.

حبیب بن مظاهر اسدى (2)

سابقه در دین و خدمت‏به اسلام و درك محضر رسول رسول خدا(ص) از افتخارات حبیب بن مظاهر بود. حبیب بزرگمردى از طایفه افتخار آفرین «بنى اسد» بود. او یك سال پیش از بعثت پیامبر اسلام به دنیا آمد. كودكى‏اش همزمان با سالهایى بود كه پیامبر در مكه مردم را به توحید دعوت مى‏كرد، و جوانى‏اش، هم عصر با دوران حكومت الهى رسول‏خدا در مدینه و آن سالهاى جهاد و حماسه و فداكارى در راه دین خدا بود.

فیض دیدار پیامبر، توفیقى بود كه حبیب بن مظاهر را از همان آغاز با معارف دین و حكمتهاى متعالى و سرچشمه زلال و جوشان تعالیم جاودان اسلام آشنا ساخت.

حبیب از اصحاب پیامبر به حساب مى‏آمد و از آن حضرت حدیثهاى زیادى شنیده بود. صحابى بودن این چهره عظیم‏الشان تاریخ اسلام (3) مقام و موقعیت او را والاتر ساخته بود و شركت او در سن 75 سالگى درنهضت كربلا و دفاع مسلحانه‏اش از حسین بن على(ع) از صحنه‏هاى پر شكوه و سرشار از معنویتى است كه فقط در جبهه‏هاى نورانى مؤمنان حق پرست‏یافت مى‏شود.

در دوران امیرالمؤمنین(ع)

پس از وفات پیامبر، حبیب بن مظاهر در خط ولایت على‏بن ابى‏طالب(ع) قرار گرفت و محضرآن امام را مغتنم شمرد و آن حضرت را به سان چشمه‏سار زلال حقیقت و حجت‏بى‏نظیر الهى و وارث علوم پیامبر مى‏شناخت. از این رو، به آن حضرت روى آورد و در شمار یاران خالص و حواریون و شاگردان ویژه على بن ابى‏طالب قرار گرفت و دانشهاى گرانبها و فراوانى رااز امام آموخت و از حاملان علوم على -علیه السلام - بود (4) . حبیب بن مظاهر در ردیف یاران فداكارى همچون میثم تمار، رشید هجرى، عمروبن حمق و... بود و همانند آنان معارف گرانبهایى از مولاى خود فرا گرفته بود، كه یكى از آنها «علم بلایا و منایا» بود; یعنى پیشگویى حوادث و خبر داشتن از وقایع آینده و تاریخ و كیفیت‏شهادت خود و دیگران.

به نمونه مشهورى كه در این باره نقل شده است توجه كنید:

میثم تمار، سوار بر اسب از نزدیك جایى كه جمعى از طایفه «بنى اسد» در آن نشسته بودند عبور مى‏كرد. در این حال، حبیب‏بن مظاهر را دید كه او نیز سوار بر اسب بود. آن دو به یكدیگر نزدیك شدند، تا حدى كه گردن اسبهایشان به هم مى‏خورد و گفتگویى طولانى كردند. در آخر، حبیب بن مظاهر خطاب به میثم گفت: گویا پیرمرد خربزه فروشى (5) را مى‏بینم كه در راه عشق و محبت دودمان پیامبر(ص)، او را به دار آویخته‏اند و بر چوبه دار، شكم او را پاره مى‏كنند.

میثم هم گفت: من هم خوب مى‏شناسم مرد سرخ رویى را كه گیسوانى دارد (منظورش خود حبیب بن مظاهر بود) و به عنوان یارى فرزند رسول خدا، حسین بن على، به میدان مى‏رود و كشته مى‏شود، و سربریده‏اش را در كوفه مى‏گردانند.

آنان پس از این گفتگو، از هم جدا شدند. كسانى كه آنجا بودند و این گفتگو را از آن دو شنیده بودند، هنوز متفرق نشده بودند و به خیال خودشان درباره دروغهاى آن دو نفر صحبت مى‏كردند كه «رشید هجرى‏» از راه رسید و ازآنان سراغ میثم و حبیب را گرفت. به او گفتند: همین‏جا بودند و چنین و چنان گفتند وسپس از هم جدا شده و رفتند. رشید گفت: خداوند، میثم را رحمت كند; فراموش كرد كه این مطلب را هم اضافه كند كه به آورنده سر بریده حبیب در كوفه صد درهم بیشتر جایزه مى‏دهند و آنگاه آن سر را در شهر مى‏گردانند!

حاضران به یكدیگر گفتند: این یكى، از آنان هم دروغگوتر است; ولى طولى نكشید كه میثم را بر در خانه «عمروبن حریث‏» بر فراز چوبه دار، آویخته دیدند و سر حبیب بن مظاهر را هم به كوفه آوردند و آنچه را كه آن روز گفته شده بود به چشم دیدند (6) .

روزگار گذشت و خلافت‏به امیرالمؤمنین(ع) رسید و آن حضرت مقر خلافت را از مدینه به كوفه آورد. حبیب بن مظاهر هم به كوفه آمد و در این شهر ساكن شد، تا همیشه بتواند در حضور و در ركاب مولایش على(ع) باشد.

حبیب در تمام جنگهاى آن حضرت شركت كرد (7) . در آن زمان، حبیب بن مظاهر یكى از شجاعان بزرگ كوفه به حساب مى‏آمد كه در زمره یاران امام بود (8) . او علاوه بر شجاعت و دلاورى، در اخلاق و رفتار كریمانه، در آشنایى و بصیرت به مسائل دین و احكام خدا، در پاكى و تقوا و زهد، در عبادت و سخاوت و وفا و آزادگى و در اخلاص نسبت‏به امام و اهل‏بیت پیامبر اسلام نمونه بود. او در جمیع علوم و فنون، همچون فقه، تفسیر، قرائت، حدیث، ادبیات، جدل و مناظره و اخبار غیبى، تبحرى داشت كه - چه در زمان خلافت على(ع) و چه پس از آن - مایه اعجاب و شگفتى دیگران بود (9) . حبیب را در مورد وفا و اخلاصش نسبت‏به امام، جزء «شرطة الخمیس‏» (10) به حساب آورده‏اند (11) .

حبیب چهره‏اى زیبا داشت، جمال معنوى‏اش هم به‏حدكمال بود، تمام قرآن را از حفظ داشت و شبها پس از نماز عشا تا سپیده فجر، ختم قرآن مى‏كرد و به نیایش و عبادت خدا مى‏پرداخت (12) .

وقتى على بن ابى طالب(ع) به شهادت رسید، حبیب بن مظاهر تقریبا 54 سال داشت و بار یك عمر تقوا و ایثار و تجربه و آگاهى و بصیرت را به دوش مى‏كشید، تا در سالهاى آینده هم، همچنان در صراط مستقیم حق و در دفاع از امام و یارى دین بكوشد.

در سالهاى خفقان اموى

پس از شهادت امیرمؤمنان على - علیه السلام اوضاع اجتماعى - سیاسى جامعه اسلامى بحرانى‏تر شد. امام مجتبى(ع) از صحنه سیاسى كشور كنار زده شد. معاویه بر اوضاع مسلط گشت. روش جائرانه و دیكتاتورم‏آبانه معاویه در طول بیست‏سال حاكمیتش در قلمرو مملكت اسلامى، همراه با اغفال مردم و تبلیغات مسموم بر ضد على و آل على بود. شیعیان پیرو اهل بیت در شدیدترین وضع خفقان بارى به سر مى‏بردند. قتل و اعدام و حبس و تبعید و قطع حقوق و اخراج از كار، از رایجترین شیوه‏هاى سیاست معاویه نسبت‏به آزاد مردان پاك بود.

در همین دوران بسیار تلخ بود كه امام حسن مجتبى(ع) با توطئه معاویه، با زهر مسموم شد و به شهادت رسید. امامت‏شیعیان به حسین بن على(ع) رسید، ولى سیاست معاویه در همان خط و با همان برنامه ادامه داشت پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) شیعیان به امام حسین(ع) نامه نوشتند و آن حضرت را به قیام علیه معاویه دعوت كردند، اما حضرت در جواب نامه به آنان دستور سكوت داد. (13) تا اینكه بالاخره در سال شصت هجرى معاویه از دنیا رفت و خلافت اسلامى به پسر نالایق و شرابخوار و فاسد او «یزید» رسید.

روشن است كه در این سالهاى طولانى، حبیب بن مظاهر هم مانند بسیارى از آگاهان روشندل و مخلص، خون دل مى‏خورد و كارى از دستش بر نمى‏آمد. حبیب پیرو امام بود و در موضعگیریهاى اجتماعى - سیاسى تابع حجت‏خداوند بود.

حسین بن على(ع) تن به بیعت‏با یزید نداد و از مدینه به مكه هجرت فرمود. حضور امام در مكه و اقامت چند ماهه‏اش در آن شهر، به گوش افراد زیادى رسید. از جمله شیعیان كوفه هم از این ماجرا با خبر شدند و در خانه «سلیمان بن صرد خزاعى‏» جلسه‏اى تشكیل دادند. سلیمان كه از چهره‏هاى سرشناس شیعه و از شخصیتهاى معروف كوفه بود و به آل على عشق مى‏ورزید، براى حاضران، از مرگ معاویه و جانشینى یزید و امتناع امام حسین(ع) از بیعت‏با او و عزیمت آن حضرت به مكه، سخنها گفت.

آنگاه از آنان خواست كه اگر واقعا مصمم به یارى اویند وحاضرند تا در ركاب او با دشمنان حق بجنگند و حكومت‏یزید را سرنگون كنند، آمادگى خود را طى نامه‏اى به امام ابلاغ‏نمایند و اگر مرد مبارزه و مقاومت نیستند، چنین كارى نكنند.

حاضران، داوطلب مبارزه در ركاب امام و آماده جانبازى‏براى حق بودند. سلیمان هم از آنان خواست تا نامه‏اى نوشته و حسین(ع) را به كوفه دعوت نمایند، تا در راس جریان مبارزه، هدایت مردم را در جهاد علیه یزید به عهده گیرد.

نخستین دعوتنامه با امضاى چهارتن از بزرگان كوفه براى امام نوشته و به مكه ارسال شد; امضا كنندگان، عبارت بودند از: سلیمان بن صرد، مسیب بن نجبه، رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر. مضمون نامه، دعوت امام براى حركت‏به سوى كوفه و هدایت و رهبرى آنان در امر مبارزه بود. (14)

یزید در آغاز خلافتش، براى مسلط شدن بر اوضاع، سختگیریهاى زیادى مى‏كرد. نوشتن این نامه در آن شرایط، اقدام مهم و مخاطره آمیزى بود كه توسط حبیب و دیگر همفكرانش انجام گرفت.

پس از این نامه، نامه‏هاى فراوان دیگرى به حسین بن على ارسال شد، كه در همه آنها از امام خواسته شده بود كه با سرعت و در اولین فرصت‏خود را به كوفه برساند.

در نهضت مسلم بن عقیل

دعوتها و اعلام حمایتهایى كه از سوى كوفیان به امام حسین مى‏رسید، حضرت را بر آن داشت تا براى ارزیابى دقیق اوضاع و شرایط و میزان آمادگى مردم، نماینده‏اى ویژه به كوفه بفرستد و امام، مسلم بن عقیل را به كوفه فرستاد. مسلم پیام و نامه امام را به مردم ابلاغ كرد و منتظر عكس‏العمل آنان بود.

در اولین جلسه «عابس شاكرى‏» - كه از شیعیان بود - خطابه پرشورى ایراد كرد و ضمن آن به مسلم بن عقیل گفت:

«بعد از حمد و سپاس خداوند، من از مردم به تو خبر نمى‏دهم، چون نمى‏دانم در دلهایشان چیست. سوگند به خدا كه من نظر و آمادگى خودم را به تو بازگو مى‏كنم.به خدا سوگند! اگر بخوانید، اجابتتان مى‏كنم و همراه شما با دشمنانتان خواهم جنگید، و با شمشیرم در پیش روى شما با دشمن آن قدر پیكار خواهم كرد، تا به دیدار خدا برسم و در این كار، چشم امیدم فقط به پاداش خداوند است....»

شرایط انتخاب پیش آمده بود و اعلان نظر و آمادگى، عمل را هم به دنبال مى‏طلبید.

«حبیب بن مظاهر» پس از سخنان عابس برخاست و خطاب به عابس گفت:

«جانا سخن از زبان ما مى‏گویى؟ رحمت‏خدا بر تو باد! آنچه را در دل داشتى با كوتاهترین سخن بیان كردى ... [آنگاه گفت:] به خداى یكتا سوگند! هم بر همین راى و عقیده‏ام كه او بیان كرد.» (15)

آن روزها مسلم در خانه مختار ثقفى بود و مردم آماده بطور مرتب مى‏آمدند و با مسلم بن عقیل براى یارى حسین(ع) بیعت مى‏كردند.

حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، دو تن از فعالترین كسانى بودند كه بطور پنهانى و دور از چشم جاسوسان حكومتى، براى مسلم بن عقیل از مردم بیعت مى‏گرفتند و خود را تمام وقت، وقف نهضتى كرده بودند كه بنا بود به رهبرى امام حسین(ع) انجام گیرد.

ابن زیاد، حاكم جدید كوفه وقتى به این شهرآمد و اداره امور را به دست گرفت، كار بیعت مخفیانه تر شد و شرایط سخت‏ترى پیش آمد، ولى حبیب همچنان از عناصر اصلى نهضت مسلم بود; تا اینكه اوضاع، دگرگون شدوقیام زودرس مسلم پیش آمد و مردم از اطراف مسلم پراكنده شدند. در این شرایط بود كه قبیله و عشیره حبیب بن مظاهر و مسلم‏بن عوسجه، آن دو را گرفته و پنهان كردند، تا از گزند خون آشامان ابن زیاد درامان بمانند (16) ; زیرا ابن زیاد چهره‏هاى مؤثر درنهضت كوفه را شناسایى، دستگیر و زندانى یا اعدام مى‏كرد (17) .

پیوستن به كاروان كربلا

عشق وقتى در سرافتد، پیر و برنایى ندارد مستیى كز عشق خیزد، هیچ صهبایى ندارد مى‏رود رو سوى شب تا با تمام شب پرستان در ستیزد موسپیدى كز عطش نایى ندارد عشق مولا مى‏تراود از تمام جسم و جانش جز وفا بر قامت‏خود نیز شولایى ندارد (18)

امام حسین(ع) از مكه عازم كوفه بود. «كاروان شهادت‏»مى‏بایست مجمعى از زبده‏ترین انسانهاى فداكار وخالص باشد كه هیچ انگیزه‏اى جز خدا و نصرت دین او درسرنداشته باشند. چنین كاروانى از مكه به كربلا مى‏رفت وحیف بود كه حبیب بن مظاهر در این قافله نور نباشد. هر چند همه كسانى هم كه از مكه همراه امام شدند، تا كربلا نماندند، زیرا با انگیزه‏هاى دیگرى آمده بودند، نه براى شهادت.

«بسا كسند از این همرهان «آرى‏» گوى كه دل به وسوسه راه دیگرى دارند بسا كسند كه جایى موافقان رهند كه خود نه جاى هماهنگى است و همراهى است بدین سبب، نخست‏باید آیین همرهى دانست.

ابا عبدالله الحسین هنگام حركت‏به كوفه، طى نامه‏اى براى حبیب بن مظاهر نوشت:

از حسین بن على بن ابى طالب، به دانشمند فقیه، حبیب بن مظاهر:

اما بعد،اى حبیب! تو خویشاوندى و نزدیكى ما را به‏رسول خدا(ص) مى‏دانى و ما را بهتر از هركس مى‏شناسى; تو كه صاحب اخلاق نیكو و غیرت مى‏باشى، پس در فدا كردن جان در راه ما دریغ مكن، تاجدم رسول الله(ص) پاداش آن را در قیامت‏به تو عطاكند.» (19)

هماى سعادتى بود كه بر سر حبیب نشست و پیك افتخارى‏بود كه در خانه او را زد: مژده و بشارتت‏باد اى حبیب بر بهشت‏خدا، كه پاداش جهاد و شهادت در راه اوست.

حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه، این دو یار همراه‏ودو شجاع همرزم، خبر نزدیك شدن كاروان امام‏حسین رابه‏كوفه شنیدند. از سویى خاطرهایشان ازبى‏فایى و سست‏عهدى مردم كوفه آزرده و رنجور بود، ازسوى دیگرشوق دیدار حسین بن على، آتشى در دل شیفته‏آنان بر پا كرد، تصمیم گرفتند كه خود را به امام برسانند.

امام قبل از آنكه به كوفه برسد، در سرزمین كربلا محاصره‏شد. ماموران «ابن زیاد» هم براى جلوگیرى از پیوستن كوفیان وفادار به حسین به كاروان او شب و روز راههاى ورود و خروج كوفه را در كنترل داشتند; ولى این دو پیرمرد جواندل و آگاه و وفادار، مصمم بودند كه به هر قیمتى شده خود را به حسین بن على برسانند و او را یارى كنند. آنان‏شبها راه مى‏رفتند وروز استراحت مى‏كردند، تا اینكه سرانجام در هفتم محرم، در كربلا به كاروان آن حضرت پیوستند (20) و چشم در چشم و چهره امام انداختند و نگاهشان زبان دلشان بود و قلبشان در محبت‏حسین و به عشق شهادت مى‏تپید.

حبیب بن مظاهر وقتى به حضور امام رسید، آنچه كه دید،عبارت بود از یارانى اندك و دشمنانى بسیار! به امام عرض كرد: در این نزدیكى قبیله‏اى از «بنى اسد» هستند،اگر اجازه مى‏دهید پیش آنان بروم و آنان را به یارى شما فرا بخوانم، شاید خداوند هدایتشان كند و مایه دفاع از شما گردند.

حسین بن على هم اجازه داد. حبیب با شتاب خود را به آنان رساند و در جلسه و انجمن آنان شركت كرد و ضمن موعظه و ارشاد،در سخنانش گفت:

برایتان هدیه نیكى آورده‏ام، بهترین چیزى كه رهبر قومى براى آنان مى‏آورد. اینك این حسین بن على، فرزند امیرالمؤمنین و فاطمه زهراست كه دركنار و نزدیك شمافرود آمده است و همراهش جمعى از مؤمنانند . درحالى كه دشمنانش او را محاصره كرده‏اند تا به قتلش‏برسانند. آمده‏ام تا شما را به دفاع از او و حفظحرمت پیامبر درباره وى دعوت كنم; به خداوندسوگند! اگر یارى‏اش كنید، پروردگار، شرافت دنیا و آخرت را به شما خواهد داد.من این كرامت را از این جهت مخصوص شما قرار دادم كه شما قوم من هستید و از نزدیكترین بستگان من به حساب مى‏آید.

یكى از آنان به نام «عبدالله بن بشیر» برخاست و گفت:

اى حبیب! خداوند تلاشت را پاداش دهد! براى ما افتخارى آوردى كه یك انسان به عزیزترین كسانش مى‏دهد؟ من اولین كسى هستم كه دعوت تو را لبیك مى‏گویم... .

دیگران هم به پا خاستند و سخنانى چون او بر زبان آوردندو براى پیوستن به حسین و یارى او اعلام آمادگى نمودند. شمار این افراد به هفتاد یا نود نفر مى‏رسید وتصمیم‏گرفتند به سوى كربلا عزیمت كنند; اما جاسوس‏خیانتكارى از وابستگان عمرسعد در میانشان بود كه‏به عمرسعد گزارش داد. عمرسعد هم عنصر خشن بیرحمى چون «ازرق‏» رابا پانصد اسب سوار به سوى آنان‏گسیل كرد. ماموران، همان شب به آنان رسیدند و مانع‏حركتشان شدند. ازرق به اتفاق همراهانش با مردان‏اسدى درگیر جنگ شد و فریادهاى حبیب‏بن مظاهر هم كه از آنان مى‏خواست از سر راهشان كنار روند، به جایى نرسید.

وقتى آن گروه از بنى اسد دیدند كه با جمعیت اندكشان یاراى مقابله و ایستادگى در برابر انبوه سواران دشمن را ندارند. ناگزیر در تاریكى شبانه به خانه‏هاى خویش برگشتند.

حبیب بن مظاهر، نزد حسین(ع) برگشت و ماجرا را به آن حضرت خبر داد. حضرت فرمود: «وماتشاؤون الا ان یشاء الله، ولاحول ولاقوة الا بالله (21) ; هر چه كه خدا خواهد، همان شود، و نیرویى جز قوت پروردگار نیست.»

گرچه در آن لحظه طایفه بنى اسد نتوانستند به یارى امام بشتابند، ولى در این نیت وبا آن اخلاص و آمادگى، هوادار اهل یت‏بودند، و همانها بودند كه پس از پایان ماجراى عاشورا و به اسارت رفتن اهل بیت، به سرزمین خونین كربلا آمدند، تا آن جنازه‏هاى مطهر را به خاك بسپارند. امام سجاد(ع) هم به صورت یك نقابدار جوان، براى راهنمایى آنان در شناسایى و دفن پیكر شهدا، به آن محل آمد.

تبلیغ در جبهه

دیدیم كه حبیب بن مظاهر براى سعادتمند كردن دیگران چقدر دلسوزانه تلاش مى‏كرد،حتى با صحبتهایش براى جمعى از «بنى اسد»، آنان را آماده فداكارى در راه امام كرده بود، كه ممانعت نیروهاى دشمن، امكان پیوستن آنان را به كاروان حق از بین برد.

تبلیغ روى افراد، جهت جذب نمودن به حق و دور كردن آنان از آلودگى به ننگ همراهى با یزیدیان و جنگیدن با حسین، حتى در عرصه كارزار هم از یاد حبیب نمى‏رفت.

عمرسعد وقتى به كربلا رسید، براى گفتگو با حسین، چند پیك در چند نوبت پیش آن حضرت فرستاد. اولى كه عنصر پلید و خائنى به نام «كثیر بن سعد» بود، از سوى یاران حسین رد شد; زیرا موجود خطرناك و تروریستى بود و حاضر نشد براى رسیدن به حضور امام، حتى سلاحش را بر زمین بگذارد و بالاخره برگشت.

عمرسعد، شخص دیگرى به نام «قرة بن قیس‏» فرستاد. وقتى پیش مى‏آمد، حسین بن على پرسید: آیا او را خوب مى‏شناسید؟

حبیب بن مظاهر پاسخ داد: آرى، نامش قره است و مادرش از قبیله ماست، او پسر خواهر ما محسوب مى‏شود، من او را قبلا به حسن عقیده مى‏شناختم. او كسى نبود كه با یزیدیان همگام باشد، اهل ایمان و تقوا بود و گمان نمى‏كردم كه سرانجام كارش به همكارى با سپاه كوفه منجر گردد!

قره به حضور حسین بن على(ع) رسید و گفتگوهایى انجام دادند و پیام عمر سعد را به امام رسانید. وقتى كه مى‏خواست‏برگردد حبیب به او گفت: اى قره! خدا رحمتت كند! كجا؟ به سوى ظالمان مى‏روى؟ بیا حسین را یارى كن، عزت ما به بركت پدران اوست.

قره گفت: پاسخ حسین را مى‏رسانم، آن گاه فكر خواهم كرد (22) .

ولى قره رفت و باز نیامد (23) .

مورد دیگر، سخنرانى براى سپاه دشمن در عصر روز نهم محرم بود. وقتى عصر آن روز، انبوهى از سپاه عمرسعد به اردوگاه امام هجوم آوردند، حسین بن على(ع) برادرش عباس را ماموركرد، تا از نیت و برنامه این مهاجمان براى او خبر آورد. عباس همراه بیست نفر از سواران كه حبیب و زهیر هم جزء آنان بودند - تا پیش روى گروه مهاجم تاختند.

عباس پرسید: چه شده و چه مى‏خواهید؟ گفتند: فرمان امیر، عبیدالله زیاد رسیده است كه یا جنگ، یا تسلیم بى قیدو شرط. عباس فرمود: شتاب نكنید، تا از ابا عبدالله الحسین(ع) كسب نظر و تكلیف كنیم. دیگران ایستادند و عباس بن على با شتاب به سوى حسین برگشت. در این فاصله یاران حسین با آنان گفتگوهایى داشتند. حبیب بن مظاهر به زهیر گفت: اگر مى‏خواهى با آنان صحبت كن، یا من صحبت كنم. زهیر گفت: چون تو پیشنهاد كردى، خودت سخن آغاز كن. حبیب، رو به آن گروه كرده و گفت:

«به خدا سوگند! فرداى قیامت، چه بد مردمانى هستند، آنان كه با خداوند در حالى رو به رو خواهند شد كه فرزندان و ذریه پیامبرش را كشته‏اند و بندگان عابد و شب زنده داران سحرخیز و ذاكران خدا را به قتل رسانده‏اند... (24)

این سخنان - كه شاید موجب بیدارى و جدانهایى مى‏شد و آگاهى بخش بود بر مذاق مخاطبان خوش نیامد، و یكى از آنان سخن حبیب را قطع كرد و گفت: بس كن حبیب! تو تا مى‏توانى خود ستایى مى‏كنى.

البته زهیر هم پاسخ یاوه‏هاى او را همان‏جا داد و سرانجام قرار بر این شد كه آن لحظه نجنگند و آن شب تا فردا صبح مهلتى داده شود (25) . حبیب و دیگر یاران حسین درآن آخرین شب نورانى به نیایش و عبادت پرداختند.

شب عاشورا

آن شب، هر كس آخرین توشه معنوى خویش را از زندگى بر مى‏گرفت. حسین بن على(ع) به تنهایى از خیمه خویش خارج شد، تا از خندقها ووضعیت پشت‏خیمه‏ها بازدید كند.متوجه شد كه «نافع‏» (یكى از یارانش) هم در پى او مى‏آید.

پرسید: كیست؟ نافع است؟

نافع بن هلال پاسخ داد: آرى، منم فدایت‏شوم، اى فرزند پیامبر!

امام پرسید: چه چیزى باعث‏شد در این هنگام از شب بیرون آیى؟

نافع: سرور من! بیرون آمدن شما در این شب به سوى این فاسد تبهكار (ابن سعد) مرا نگران ساخت.

امام: بیرون آمدم تا پستى و بلندیهاى اینجا را بررسى كنم، كه مبادا كمین گاهى براى حمله دشمن از پشت‏باشد.

آنگاه در حالى كه امام دست چپ نافع راگرفته بود و باز مى‏گشت، فرمود: «همان است، همان است، به خدا سوگند كه وعده‏اى است كه تخلف ندارد!» (اشاره به شهادت خویش در آن سرزمین).

و به نافع گفت: اى نافع! از میان این كوه راهى پیدا كن و خودت را نجات بده.

نافع گفت: آقاى من! مادرم به عزایم بنشیند، اگر چنین كنم! به خدا هرگز از شما جدا نخواهم شد تا رگهاى گردنم قطع گردد....

امام از نافع جدا شد و درون خیمه خواهرش زینب(ع) رفت. نافع ایستاده بود و انتظار حسین را مى‏كشید.

زینب به برادرش گفت: آیا از باطن یارانت اطمینان خاطردارى كه هنگام سختى و كشاكش نیزه‏ها تو را رها نكنند؟

امام فرمود: آرى خواهرم! اینان را آزموده‏ام. همه اینان دلیرمردانى هستند كه شیفته شهادتند، آن گونه كه كودك به شیر مادرش مشتاق است.

نافع كه سخنان این خواهر و برادر را شنیده بود، بسرعت نزد حبیب بن مظاهر آمد و آن گفتگو و همچنین تعبیر امام را درباره اصحابش براى او نقل كرد.

حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند! اگر خلاف انتظار امام نبود، هم اكنون مى‏رفتم و تا شمشیر در كف دارم با آنان مى‏جنگیدم.

نافع گفت: برادرم! دختران رسول خدا را در حال اضطراب خاطر واگذاشتم، بیا به اتفاق دیگر اصحاب، حضورشان برسیم و دلهایشان را آرام كرده و ترس را از آنان زایل كنیم.

حبیب بن مظاهر، همرزمان را در آن شب مقدس، چنین صدا زد:

«انصار خدا و پیامبر كجایند؟

انصار فاطمه و یاران اسلام و اصحاب حسین كجایند؟»اصحاب همچون شیران خشمگین، با شتاب از خیمه‏ها بیرون آمدند، عباس بن على هم در میانشان بود، كه به خواسته حبیب، عباس و دیگر افراد از بنى هاشم به خیمه‏هاى خود بازگشتند. حبیب ماند و بقیه اصحاب.

آنگاه حبیب بن مظاهر رو به آن قهرمانان غیور و با حمیت، آنچه را كه از نافع شنیده بود بیان كرد، تا میزان آمادگى آنان را ببیند.

اصحاب، شمشیرها را از نیام كشیدند و گفتند: حبیب! به خدا قسم! اگر دشمن به سوى ما سرازیر شود، سرهایشان را شكار كرده و آنان را به بزرگانشان ملحق خواهیم نمود و نگهبان عترت و ذریه پیامبر خواهیم بود.

حبیب گفت: پس با هم به سوى حرم رسول الله برویم و ترسشان را زایل كنیم.

همگى رفتند و بین طنابهاى خیمه‏ها ایستادند.

حبیب گفت:

سلام بر شما اى سروران ما! سلام برشما اى خاندان رسالت! این شمشیرهاى جوانانتان است كه سوگند خورده‏اند آن را غلاف نكنند، تا اینكه به گردن بدخواهان شما برسانند، و این هم نیزه غلامان شماست كه سوگند خورده‏اند آن را كنار ننهند، مگر اینكه در سینه آنان كه ندا دهنده شما را پراكنده ساختند، بنشانند. (26)

در این لحظه، حسین بن على(ع) بیرون آمد، و در مقام قدردانى و تشكر از این همه ایثار و فداكارى، به آنان فرمود:«اصحاب من! خداوند از سوى اهل بیت پیامبرتان، بهترین پاداش را به شما بدهد!» (27)

یاران امام مى‏دانستند كه این لحظه‏هاى پربها در این آخرین شب، ارزشمندترین سرمایه‏هاى آنان است كه به ملكوت اعلى و به جاودانگى شهادتشان مى‏رساند.

یك شب، و این همه سرشار از ارزش، یك شب، و این همه گرانبها و قدر گونه، دریغ بر كسى كه ارزش شبهاى قدر زندگى خویش را نشناسد! و یاران حسین، چه خوب از بهاى «شب عاشورا» آگاه بودند.

شبى كه بیعت‏خود را زهمرهان برداشت امیر عشق، ز دل خاست واى واى حبیب زدل به دوست چنین گفت: كاى چراغ امید تویى قرار دل و مایه بقاى حبیب كجا روم، چه كنم؟ بى‏تو چون توانم نیست خدا نیاورد آن روز از براى حبیب حبیب اگر چه بود پیر، عشق اوست جوان ببین هزار شرر شوق در دعاى حبیب (28)

و اگر جز این بود، حبیب، محبوب دلها نمى‏شد و نام جاوید نمى‏یافت.

شوق شهادت

پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانیها پیرم و به سر دارم، عشقى از جوانیها ری‏گ ری‏گ این صحرا مى‏شناسد عشقم را بس كه هر كجا دادم، عشق را نشانیها (29)

شعار نیست، واقعیت است; شادى براى مرگ، و شوق براى شهادت.

وقتى كسى میان خود و دیدار خدا و بهشت جاودان و رسیدن به حضور پیامبر و ائمه و صدیقان و شهیدان بزرگ، فقط یك شب فاصله مى‏بیند،و خود را در آستانه این فیض بزرگ مشاهده مى‏كند، اگر براستى از راه و هدف ومقصد خویش، در این «سیر الى الله‏» آگاه باشد و شادى نكند، پس چه كند؟ خوشحالى از شهادت، ویژه كسانى است كه به این آگاهى ارزشمند و به علم الیقین رسیده باشند، و حبیب بن مظاهر، از این جماعت‏بود.

اصحاب امام حسین وقتى دانستند كه در پیش روى یادگار پیامبر و امام بزرگوار خویش، در راه خدا كشته خواهند شد، از خوشحالى در پوست نمى‏گنجیدند و به شوخى و مزاح مى‏پرداختند. حبیب بن مظاهر در حالى كه مى‏خندید و شادى وجودش را فرا گرفته بود، پیش اصحاب رفت. یكى از آنان به نام «یزید بن حصین تمیمى‏» از روى نارضایتى و اعتراض گف:

«الآن كه وقت‏شوخى و خنده نیست!»

حبیب بن مظاهر جوابى داد كه ازعمق ایمان او خبر مى‏داد; گفت: «براى خوشحالى چه موقعیتى بهتر از حالا؟! به خدا سوگند! چیزى نمانده كه این طغیانگران با شمشیرهایشان بر ما بتازند و ما به حورالعین بهشت‏برسیم.» (30)

یكى دیگر هم از اصحاب كه شادى و شوخى مى‏كرد، وقتى از روى تعجب به او گفتند: ال‏آن كه زمان انجام دادن كار بیهوده نیست! گفت: بستگان من مى‏دانند كه من نه در جوانى و نه در پیرى، اهل بیهودگى ولغو نبوده‏ام، اما شادم از آنچه كه ملاقاتش خواهیم كرد. فاصله ما تا بهشت، حمله این قوم با شمشیرهایشان است. (31)

این گونه شوق شهادت طلبى را در كجا مى‏توان یافت؟ جز در مكتبهاى الهى و در سایه تعلیمات اولیاى دین و حجتهاى پروردگار كه این گونه افق بینش هواداران راگسترده و عمیق و روشن مى‏سازند! از نمونه‏هاى عینى این روحیه در میان رزمندگان اسلام در جبهه‏هاى نورانى دفاع مقدس سخن نمى‏گوییم، كه هر چه هست، همه الهام از كربلاست و اینان شاگردان مكتب عاشوراى حسینى‏اند.

عاشورا، روز حماسه

صبح عاشورا، پس از نماز صبح، در اردوگاه امام آمادگى زیادى براى جانبازى و ایثار جان به چشم مى‏خورد. حسین بن على(ع) نیروهاى خود را آرایش نظامى داد; حبیب بن مظاهر را فرمانده جناح چپ نیروهاى خویش ساخت و زهیر را به جناح راست گماشت.

نیروهاى امام گرچه اندك بودند، ولى یك دنیا عظمت و شجاعت و ایمان را با خود به همراه داشتند. حبیب بن مظاهر از برجسته‏ترین اصحاب امام بود. در حمله‏هاى انفرادى، هر كس در میدان او را صدا مى‏زد، بسرعت درخواست او را اجابت مى‏كرد و رویاروى حریف مى‏ایستاد. از جمله یك بار، «سالم‏» غلام زیاد، و «یسار» غلام عبیدالله براى جنگ به میدان آمدند و مبارز طلبیدند.

یسار با غرور و تكبر پا به میدان نهاد و اعلام كرد كه تنها باید یكى از چند نفر: حبیب، زهیر و یا بریر (از سرداران سپاه‏امام) به مبارزه با من بیایند. حبیب و بریر بسرعت ازجابرخاستند، ولى امام حسین به آنان اجازه نفرمود و «عبدالله بن عمیر» را كه داوطلب بعدى بود، به جنگ آن دو فرستاد. عبدالله هم هر دو عنصر ناپاك را به هلاكت رساند. (32)

حبیب در همه صحنه‏ها حضور داشت و در دفاع از امام و تقویت جبهه او، با شمشیر و زبان و خطابه و هر كارى كه از او ساخته رسالت‏خود را بود انجام مى‏داد.

در همان صبح عاشورا كه امام حسین براى ارشاد دشمن‏واتمام حجت‏بر آنان، آن خطابه پرشور و بیدارگرش رابیان‏فرمود: «نسب مرا در نظر بگیرید و بنگرید كه آیا كشتن‏من‏به صلاح شماست؟ آیا من پسر دختر پیامبرتان نیستم؟...»

شمر سخن آن حضرت را قطع كرد و گفت: «او (امام) خدا را بر یك حرف (بطور سطحى و ظاهرى) پرستش مى‏كند (33) ، اگر بدانم كه او چه مى‏گوید»غیرت دینى حبیب بن مظاهر نگذاشت كه او تماشا گرهتاكى و اهانت‏شمر باشد در پاسخ او گفت:

«به خدا قسم! مى‏بینم كه تو خدا را بر هفتادحرف مى‏پرستى (كنایه از انحراف شدید شمر و ساختگى بودن تدین او) من هم شاهدم كه در گفته‏ات (كه حرف حسین را نمى‏فهمى) راست مى‏گویى... خداوند بر قلب تو مهر زده و از درك حقیقت محرومى...» (34)

بدین ترتیب شمر منكوب شد و امام همچنان به سخنان خود ادامه داد.

جنگ تن به تن شروع شده بود; یاران فداكار امام، در آن مقطع تاریخى، یكایك به جهاد مى‏پرداختند و پس از مبارزاتى به شهادت مى‏رسیدند.

مسلم بن عوسجه (از دوستان دیرین حبیب) وقتى به میدان رفت و در آخرین لحظه‏ها بر زمین افتاد، در خون خود مى‏غلطید كه هم حسین بن على و هم حبیب بن مظاهر بر بالین او حاضر شده بودند. هنوز رمقى در تن مسلم بود كه حبیب به او گفت:

مسلم! برایم مرگ تو سخت وناگوار است! تو را به بهشت مژده مى‏دهم.

مسلم با صداى ضعیفى گفت: خداوند تو را مژده بهشت دهد!

آنگاه حبیب افزود:

مسلم! اگر بعد از تو كشته نمى‏شدم، دوست داشتم كه تمام وصیتهایت را به من بگویى، چرا كه تو هم در قرابت و هم در دین بر گردن من حق دارى.

مسلم بن عوسجه كه با زحمت‏سعى مى كرد سخن بگوید، گفت: تو را وصیت مى‏كنم به این مرد (امام حسین)، تا دم مرگ با او باش و در ركابش بمیر!

حبیب گفت:به خداى كعبه سوگند كه چنین خواهم كرد (35) ، و چشمان مسلم بن عوسجه براى همیشه بسته شد.

این وفادارى خالصانه این دو دوست نسبت‏به امام بود كه آنان را در زمره برترین شهداى كربلا قرار داد; یاد هر دو گرامى باد.

ظهر عاشورا، امام حسین(ع) براى بر پاداشتن آخرین نماز، مهلتى خواست. «حصین بن تمیم‏» - كه از نیروهاى خبیث دشمن بود فریاد زد: حسین! نماز تو كه قبول نیست!

حبیب بن مظاهر از این اهانت لئیمانه خشمگین شد و درپاسخ آن مرد گفت: خیال كرده‏اى كه نماز خاندان پیامبر قبول نیست، ولى نماز تو قبول است، اى الاغ! سپس به یكدیگر حمله كردند; حبیب بن مظاهر با شمشیر بر سر اسب حصین بن‏تمیم زد، اسب بر زمین افتاد و سوارش را هم بر زمین كوبید. بلافاصله دوستانش شتافتند و اور ا از چنگ حبیب بن مظاهر خلاص كردند، و حبیب خطاب به آنان چنین گفت:

اى بدترین قوم از نظر نام و نیرو، سوگند مى‏خورم كه اگر ما به اندازه شما یا جزئى از شما بودیم، از بیم شمشیرهاى ما فرار مى‏كردید و دشت را رها مى‏ساختید. (36)

آخرین لحظه‏هاى فداكارى حبیب بن مظاهر فرا رسید. آن مجاهد پیر و سالخورده كه خون در رگهایش هنوز جوان بود، با شمشیرى آخته به آنان حمله كرد و با چنان شور و حماسه‏اى پیش تاخت كه عرصه كارزار را به تلاطم در آورد. او در حالى كه به میان سپاه دشمن نفوذ كرده بود و آنان را از دم تیغ مى‏گذراند، این گونه رجز مى‏خواند:

«من، حبیب، پسر مظاهرم و زمانى كه آتش جنگ برافروخته شود، یكه سوار میدان جنگم. شما گرچه ازنظر نیرو و نفر از ما بیشترید، لیكن ما از شما مقاومترو وفادارتریم; حجت و دلیل ما برتر، ومنطق ماآشكارتر است و ازشما پرهیزكارتر و استوارتریم.» (37)

حبیب بن مظاهر با آن كهنسالى، شمشیر مى‏زد و دشمنان را مى‏كشت. حدود 62 نفر از یزیدیان را به خاك افكند و همچنان دلاورانه مى‏جنگید، تا اینكه شمشیرى بر فرق او اصابت كرد و یكى هم با سرنیزه به او حمله كرد و حبیب بر زمین افتاد. حصین بن تمیم كه چند لحظه قبل با خفت و خوارى از چنگ حبیب گریخته بود، به تلافى آن شكست و بى‏آبرویى به حبیب حمله كرد و حبیب بن مظاهر را كه مى‏خواست دوباره براى جنگ برخیزد، با ضربه‏اى بر سرش، دوباره به زمین افكند.

موهاى سفید صورتش از خون رنگین شد. دستها را بالا آورد كه خون را از برابر دیدگانش پاك كند و بهتر بتواند صحنه نبرد را و دوست و دشمن را باز شناسد، كه نیزه‏اى او را از پاى افكند و بر خاك افتاد.

رمقى در تن داشت و خرسند بود كه «جان‏» خویش را در راه حق مى‏دهد و «خون‏» خود را در پاى نهال حقیقت و دین نثار مى‏كند.

«بدیل بن صریم‏» كه اولین ضربه كارى را بر حبیب وارد كرده بود، پیاده شد و خود را به حبیب رساند و با عجله، سر مطهر این شهید بزرگ را از تن جدا كرد (38) .

داغ این شهید، بر یاران حسین(ع) بسیار گران بود; حسین بن على خود را به بالین او رساند، تا شهادتش را - كه معراج جان به آستان جانان بود - تبریك گوید.

شهادت حبیب بن مظاهر، چنان در حسین بن على(ع) اثر گذاشته بود كه در شهادتش فرمود:«پاداش خود و یاران حامى خود را از خداى تعالى انتظار مى‏برم.» (39)

درود خدا و رسول بر حبیب بن مظاهر اسدى.

(پایان)

منابع تحقیق

1. ابصارالعین فى انصارالحسین(ع) محمد بن طاهر سماوى، مكتبة البصیرتى، قم: بى‏تا.

2. الاخبار الطوال، ابن قتیبه دینورى، منشورات شریف رضى، قاهره: 1960م.

3. الارشاد، محمد بن محمد بن النعمان (مفید)، دوجلدى، بى‏نا، بى‏جا: بى‏تا.

4. اسرارالشهاده، فاضل در بندى، منشورات الاعلمى، تهران: بى‏تا.

5. اعیان الشیعه، سید محسن امین، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت: 1403 ق.

6. انصارالحسین، محمد مهدى شمس الدین، مؤسسة البعثه، تهران: بى‏تا.

7. بحارالانوار، محمد باقر مجلسى، مؤسسة الوفاء، بیروت: 1403.

8. تاریخ طبرى، محمد بن جریرطبرى، بى‏نا، لیدن: بى‏تا.

9. حیاة الامام الحسین بن على(ع)، باقر شریف القرشى، دارالكتب العلمیه، قم: 1397 ق.

10. رجال كشى، ابو عمرو محمد بن عمر كشى، دانشگاه مشهد، بى‏جا: بى تا.

11. سفینة البحار، شیخ عباس قمى، انتشارات فراهانى، تهران: بى‏تا.

12. المجالس الفاخره، سید شرف الدین عاملى، بى‏نا، بى‏جا: بى‏تا.

13. مقتل الحسین(ع)، عبدالرزاق المقرم، مكتبة البصیرتى، قم: 1383 ق.

قالب وبلاگ