تبلیغات
امام خامنه ای - کتاب : 320 داستان از معجزات و کرامات امام علی(ع)
امام خامنه ای
ولایت فقیه
پیشگفتار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معجزه ، مطمئن ترین ، استوارترین و روشن ترین دلیل صدق گفتار پیامبران و ائمه اطهار در ادعاى ارتباط آن ها با جهان ماوراء الطبیعه است .
معجزه ، عمل خارق العاده اى است كه تحقق آن وابسته به قدرت خداوند است و به صورت عادى وقوع آن غیر ممكن است .
معجزه ، عمل خارق العاده اى است كه انسان با اتكاء به قدرت هاى بشرى قادر به انجام آن نمى باشد.
معجزه ، یعنى انجام كارى كه دیگران از انجام آن عاجز باشند.
معجزه اهداف تربیتى ، اخلاقى و اعتقادى دارد.
معجزه شكست ناپذیر است ، چون به قدرت بى كران پروردگار متكى است .
معجزه سبب مى شود كه حجاب از جلو چشم انسان كنار رود.
مردم تقاضاى معجزات جسمانى مى كنند، در حالى كه قرآن برترین معجزه معنوى است .
عنایات و معجزاتى كه در حرم مطهر ائمه اطهار - علیه السلام به وقوع مى پیوندد، كرامات نامیده مى شود.
تفاوت میان معجزه و كرامت این است كه در معجزه تحدى یعنى دعوت به مبارزه و معارضه و هدایت خلق مطرح است ، ولى در دعاهاى اولیاى الهى و كرامت هاى صادره از آن ها صحبت تحدى در كار نیست .
كرامات ، برگهاى افتخار براى انسان هاست .
كرامات سبب مى شود كه علاقه مردم به اهل بیت بیشتر شود.
كرامات ، رابطه بین عاشق و معشوق است .
كرامات ، با خواسته خداوند تحقق مى یابد.
كرامات از چشمه الهى منشاء مى گیرد و تمام شدنى نیست .
كرامات اهل بیت با توسل و دعا و مناجات و اشك چشم و دل سوخته به دست مى آید.
كرامات ، هدیه از خداوند به انسان ها است .
كرامات سبب مى شود انسان به عظمت ، قداست و حقانیت اهل بیت پى ببرد.
كرامات امرى است خارق العاده كه به وسیله تقرب به پیشگاه خداوند و لطافت روح و صفاى باطن از انسان صادر مى شود.
اعتقاد به معجزات انبیاء و ائمه اطهار - علیهم السلام - لازم و ضرورى و انكار آن گناه است .
امام كاظم (ع ) مى فرماید: ((گناهكارترین مردم كسى است كه بر آل محمد(ص ) طعنه بزند و سخن آنها را تكذیب و معجزاتشان را انكار كند)).
هر كسى كه معجزه را انكار كند جاهل است ، چون اولا صاحب اعجاز داراى عصمت مى باشد، ثانیا اعجاز براى تقویت ایمان صورت مى گیرد، ثالثا به اذن خداوند تحقق پیدا مى كند.
اگر مى خواهیم معجزات و كرامات ائمه را بپذیریم ، باید پرده حجاب و غفلت كنار رود.
كرامات امام على (ع ) بسیار است ، اما جاى تعجب است كه مردم با وجود دیدن این همه كرامات ، باز هم به عنادورزى خویش با آن حضرت ادامه دادند.
اگر مى خواهیم كرامات و عنایات امام على (ع ) نصیب ما بشود، باید قلب آماده و دل سوخته داشته باشیم ، از امام على (ع ) خواسته هاى كوچك طلب نكنیم و چیزى بخواهیم كه تا ابد بماند، شفاى جسم و رفع فقر خواسته هاى اندكى است . از امام على (ع ) بخواهیم كه هنگام مرگ و موقع جان دادن و در تاریكى و تنهایى عالم برزخ و در پل صراط و میزان و حساب او را ببینیم و به فریاد ما برسد.
از امام على (ع ) با تمام وجود مى خواهم كه بهترین كرامات را كه شفاى قلب و زیارت قبرش و شفاعت در روز قیامت مى باشد، نصیب همه شیعیان كه با نام و یاد او زنده هستند بگرداند، به خصوص براى برادران و خواهران ، از جمله كادر ویراستارى ، حروفچینى ، طراحى و مدیریت انتشارات سلسله كه در تدوین و چاپ و نشر این نسخه و داروخانه معنوى نقش به سزایى داشتند.
عباس عزیزى - قم
رمضان 1420/ آذر ماه 1378.

معجزات امام على علیه السّلام 
اعجاز امام على علیه السّلام 
1 - دعاى باران  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مردم از كمى باران به حضرت على (ع ) شكایت كردند، و حضرت (از خدا) طلب باران كرد و فورا باران نازل شد، به طورى كه از زیادى آن به او شكایت كردند، و باز دعا كرد تا از میزان باران كم شد.(1)

2 - نشان دادن بهشت و دوزخ  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اصحاب على (ع ) گفتند: یا اءمیرالمؤ منین ! اى كاش از آنچه كه از پیغمبر به شما رسیده ، براى اطمینان خاطر به ما چیزى نشان مى دادى ؟
فرمود: اگر یكى از عجایب مرا ببینید كافر مى شوید، و مى گویید ساحر و دروغگو و كاهن است ، و تازه این بهترین سخن شما درباره من است .
گفتند: همه ما مى دانیم كه تو وارث پیغمبرى ، و علم او به تو رسیده .
فرمود: علم عالم سخت و محكم است ، و جز مؤ منى كه خدا قلبش را براى ایمان آزموده باشد، و به روحى از خود تاءییدش كرده باشد، تاب تحمل آن را ندارد.
سپس فرمود: شما تا بعضى از عجایب مرا و آنچه از علمى كه خدا به من داده ، نشان ندهم راضى نمى شوید، وقتى نماز عشا را خواندم همراه من بیایید.
وقتى نماز عشا را خواند، راه پشت كوفه را در پیش گرفت ، و هفتاد نفر كه در نظر خودشان بهترین شیعیان بودند دنبال ایشان رفتند، فرمود: من چیزى به شما نشان نمى دهم تا عهد و پیمان خدا را از شما بگیرم كه به من كافر نشوید، و امر سنگین و نادرستى به من نسبت ندهید، چون كه به خدا قسم به شما چیزى نشان نمى دهم جز آنچه پیغمبر(ص ) به من یاد داده و عهد و پیمانى محكم تر از آنچه خدا از پیغمبرانش گرفته ، از آنها گرفت ، و فرمود: رو از من بگردانید، تا دعایى كه مى خواهم ، بخوانم ، و شنیدند دعاهایى كه مانندش را نشنیده بودند خواند و فرمود: رو بگردانید، و چون روگرداندند، دیدند از یك طرف باغ ها و نهرهایى است و از طرفى آتش فروزانى زبانه مى كشد، به طورى كه در معاینه بهشت و دوزخ هیچ شك نكردند، و آن كه از همه خوش گفتارتر بود گفت : این سحر بزرگى است ، و به جز دو نفر همه كافر برگشتند، و چون با آن دو نفر برگشت فرمود: گفتار اینها را شنیدند؟
تا آن جا كه فرمود: و چون به مسجد كوفه رسیدند دعاهایى خواند كه سنگریزه هاى مسجد در و یاقوت شد، و به آن دو نفر فرمود: چه مى بینید؟
گفتند: در و یاقوت است ، فرمود: اگر درباره امرى بزرگتر از این هم خدا را قسم بدهم ، خواسته ام را انجام مى دهد، و یكى از آن دو هم كافر شد، ولى دیگرى ثابت ماند، و حضرت به او فرمود: اگر از این در و یاقوت ها بردارى پشیمان شوى و اگر هم برندارى پشیمان مى شوى ، و حرص او را رها نكرد تا درى برداشت و در آستین گذاشت ، و چون صبح شد دید در سفیدى است كه كسى مثلش را ندیده ، گفت : یا امیرالمؤ منین من یكى از آن درها را برداشتم .
فرمود: براى چه ؟
گفت : مى خواستم بدانم حق است یا باطل ؟
فرمود: اگر آن را به جاى خود برگردانى خدا عوض آن بهشت را به تو مى دهد، اگر برنگردانى خدا جهنم را در عوض به تو مى دهد، و آن مرد برخاست و دُر را به جایى كه برداشته بود برگرداند، و حضرت آن را به سنگریزه مبدل كرد، مانند سابق ، و بعضى گفتند: آن مرد میثم تمار بود، و بعضى گفتند: عمرو بن حمق خزاعى .(2)

3 - مسخ شدن به دست على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از عمار یاسر نقل است كه گفت ، در مقابل على (ع ) بودم ناگاه بر آن حضرت مردى وارد شد و گفت : یا اءمیرالمؤ منین من پناهنده هستم به شما و شكایت دارم از مصیبتى كه بر من وارد شده و مرا مریض كرده است . آن حضرت فرمود: قصه تو چیست ؟
عرض كرد: فلان شخص زن مرا گرفته و تفرقه انداخته است ، بین من و زوجه من جدایى انداخته است حال آنكه من شیعه شما هستم .
آن حضرت فرمان داد كه آن فاسق فاجر را نزد من بیاور.
آن مرد شاكى به طلب آن مرد فاسق روانه شد او را در بازار بنى الحاضر ملاقات كرد و به او گفت : امیرالمؤ منین تو را مى خواهد و او را به حضور آن حضرت آورد. عمار یاسر مى گوید: دیدم به دست على (ع ) چوب دستى ، وقتى مرد خیانتكار مقابل على (ع ) قرار گرفت ، آن حضرت فرمود: یا لعین بن العین الزنیم آیا ندانسته اى كه من آگاه هستم به چشم خیانتكار و چیزهائى كه در سینه پنهان است و نمى دانى كه من حجت خدا در زمین هستم . به حرم مؤ منین تجاوز مى كنى ؟ آیا از عقوبت من و از عقوبت خداوند ایمن شده اى ؟
سپس فرمود: اى عمار لباسهایش را بیرون آور عمار مى گوید: لباسهایش را بیرون آرودم .
بعد فرمود: قسم به آن كسى كه حبه را مى شكافد و خلقت نموده خلق را، قصاص مؤ من را غیر از من نمى گیرد.
پس با چوب دستى كه در دست آن جناب بود به پهلوى آن مرد زد و فرمود: بنشین خداى تو را لعنت كند، عمار یاسر گفت : به ذات حضرت حق قسم است كه دیدم آن لعین را كه خداوند به صورت لاك پشت او را مسخ كرده بود.
سپس آن حضرت فرمود: خداوند روزى كرد تو را در هر چهل روز یك آب آشامیدن و مسكن تو صحراى خشك و بى آب و علف است .
پس آن حضرت این آیه را تلاوت فرمود: (و لقد علمتم الذین اعتدوا فى السبت و قلنا لهم كونوا قردة خاسئین ) این آیه راجع به مسخ شدن یهود به صورت میمون است .(3)

4 - حفظ مال و عیال  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از على (ع ) روایت شده است كه : مردى از شام براى او نوشت كه : من بار عیال به دوش دارم ، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها مى ترسم (كه معاویه آزارشان كند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم كه خدمت شما برسم ، حضرت پیغام داد: اهل و عیالت را جمع كن ، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پیغمبر و آلش بفرست و بگو: خدایا همه اینها به امر بنده ات على بن ابى طالب امانت من اند نزد تو، پس برخیز به سوى من بیا. آن مرد چنین كرد، و خبر به معاویه رسید كه او به سوى على (ع ) فرار كرده ، معاویه دستور داد عیالش را اسیر كرده به غلامى و كنیزى برگیرند و اموالش ‍ را غارت كنند، پس خداوند عیال او را شبیه عیال معاویه قرار داد و آن شر را از آنها دور كرد، و ترسیدند كه دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خیال بردنش را مى كردند آنها را مى گزیدند، تا آن جا كه على (ع ) به آن مرد فرمود: مى خواهى مال و عیالت نزد تو بیاید؟
گفت : آرى .
حضرت گفت : خدایا آنها را بیاور، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند! و چیزى از مال و عیالش مفقود نبود.(4)

5 - در آوردن دینار از زمین  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از حسن بن ابى الحسن بصرى از امیرالمؤ منین (ع ) در حدیثى روایت كرده كه : آن جناب با تازیانه اش خطى بر زمین كشید و یك دینار بیرون آورد و سپس خط دیگرى كشید و دینار دیگرى درآورد تا سه دینار، و آنها را در دستش زیر و رو كرد تا مردم دیدند، آن گاه آنها را برگرداند و با شستش دفن كرد، و فرمود: بعد از من مرد نیكوكار یابد عملى صاحب اختیار تو شود، و رفت ، و ما آن جا نشانه را گرفتیم ، و زمین را حفر كردیم تا به نم رسیدیم و چیزى نیافتیم .(5)

6 - استوار نگاه داشتن دیوار 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جمعى توطئه كردند كه دیوار باغى را بر سر او و یارانش خراب كنند دیوار را كج كردند، حضرت با دست چپش آن را نگه داشت و با دست راست با اصحاب غذا مى خورد و چون فارغ شدند، با دست چپ دیوار را راست و مستوى كرد.(6)

7 - حجت خدا بر زمین و آسمان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مقداد بن اسود كندى روایت كرده ، است كه : مولایم امیرالمؤ منین (ع ) روزى به من فرمود: شمشیر مرا بیاور، آوردم روى زانویش گذاشت و به جانب آسمان بالا رفت ، و من به او نگاه مى كردم تا از چشمم پنهان شد، و فرمود: جمعى از آسمانیان باهم نزاع و خصومت داشتند، و من بالا رفتم و آنها را تطهیر كردم یعنى مفسدین را كشتم . گفتم : اى مولاى من مگر كار آسمانى ها هم به دست شما است ؟ فرمود: اى پسر اسود من حجت خدا بر خلقش ‍ هستم ، چه از اهل آسمانهاى او و چه از اهل زمینش .(7)

8 - نیروى بدنى على (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
خالد بن ولید، على (ع ) را در زمین هاى خود دید، جسارتى به حضرت نمود، على (ع ) از اسب پیاده شد و خالد را به سمت آسیاى حارث بن كلده برد، سپس میله آهنى سنگ آسیا را در آورد و آن را مانند حلقه اى بر گردن خالد انداخت ، در این حال یاران و اطرافیان خالد ترسیدند و خالد نیز شروع به قسم دادن على نمود كه مرا رها كن .
على (ع ) او را رها كرد و خالد در حالیكه میله آهنین مانند حلقه اى اطراف گردنش بود، نزد ابوبكر رفت .
ابوبكر به آهنگران دستور داد كه حلقه آهنین را از اطراف گردن او باز كنند، آنها گفتند: میله آهنین فقط توسط آتش بریده مى شود و خالد طاقت و توان آتش گداخته را ندارد و مى میرد. میله آهنین در گردن خالد بود و مردم با دیدن آن مى خندیدند تا این كه حضرت از سفر بازگشتند، مردم شفاعت خالد را نمودند، آن حضرت قبول كرده و حلقه آهنین را مثل خمیر قطعه قطعه كرد و بر زمین ریخت .(8)

9 - تبدیل سنگ به طلا 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخص منافقى از مؤ منى مالى طلب داشت . امیرالمؤ منین (ع ) براى او دعایى كرد تا او بتواند قرض خود را ادا كند، سپس به او امر كرد سنگ یا كلوخى را از روى زمین بردارد، آن شخص سنگ را برداشت و دید سنگ در دست حضرت تبدیل به طلا شده است ، على (ع ) طلا را به آن مرد داد آن مرد دین خویش را ادا كرد و صد هزار درهم نیز برایش باقى ماند.(9)

10 - پنجاه درهم سود در برابر پنج درهم  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزى مقداد حضرت على (ع ) را دید و گفت : سه روز است كه چیزى نخورده ام .
حضرت امیرالمؤ منین على (ع ) رفت و زره اش را به پانصد درهم فروخت و مقدارى از آن پول را به مقداد داد و برگشت ، در راه شخصى را دید كه شترى به دستش گرفته و از حضرت خواست تا آن را به صد درهم از او بخرد. على (ع ) شتر را خرید و در بین راه شخصى آمد و از حضرت خواست تا آن شتر را به صد و پنجاه درهم به او بفروشد.
على (ع ) شتر را فروخت و در آن حال ، حسن و حسین را صدا زد تا به دنبال آن شخص بروند.
رسول خدا(ص ) صحنه را دید و فرمود:
((اى على ! كسى كه شتر را به تو فروخت ، جبرئیل و شخصى كه شتر را از تو خرید میكاییل بود. پنجاه درهمى كه از خرید و فروش شتر سود كردى ، در مقابل پنج درهمى بود كه به مقداد دادى . ((من یتق الله یجعل له من امره یسرا.)).(10)(11)

11 - یا على ، جبرئیل كجاست ؟ 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روایت شده كه حضرت على (ع ) روزى بر منبر كوفه خطبه مى خواند و در ضمن خطبه فرمود: اى مردم از من بپرسید، قبل از اینكه مرا از دست بدهید. از راه هاى آسمان ها بپرسید كه من به آنها داناتر از راه هاى زمین هستم . پس مردى از بین آن جماعت برخاست و گفت : یا امیرالمؤ منین ، جبرئیل الآن كجاست ؟
فرمود: مرا بگذار تا بنگرم . سپس نگاهى به بالا و بر زمین و به راست و چپ نموده ، فرمود: تو جبرئیل هستى . پس جبرئیل از بین آن قوم پرواز كرد و با بالش سقف مسجد را شكافت و مردم تكبیر گفتند و عرضه داشتند: یا امیرالمؤ منین ، از كجا دانستى او جبرئیل است ؟
فرمود: من به آسمان نظر انداختم و نظرم به آن چه بر بالاى عرش و حجب بود رسید. وقتى به زمین نگاه كردم ، بینایى من در تمام طبقات زمین تا ثرى (قعر آن ) نفوذ كرد و هنگامى كه به راست و چپ نگاه كردم ، آنچه را خداوند آفریده دیدم ، ولى جبرئیل را در بین مخلوقات ندیدم ، به همین علت ، دانستم كه این (سؤ ال كننده ) همان جبرئیل است .(12)

12 - على (ع ) و رد امانات  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام حسین (ع ) فرمود: روزى على (ع ) ندا كرد: ((هر كس از رسول خدا (ص ) طلبكار است یا عطایى را مى طلبد، بیاید و آن را بگیرد)).
هر روز عده اى مى آمدند و چیزى را مى خواستند و على (ع ) جا نماز پیامبر را بلند مى كرد و همان مقدار در آن جا مى یافت و به شخص طلبكار مى داد.
خلیفه اول به خلیفه دوم گفت : على با این كار آبروى ما را برد! چاره چیست ؟
عمر گفت : تو نیز مثل او ندا كن ، شاید مانند او بتوانى بدهى هاى رسول خدا (ص ) را ادا كنى .
ابوبكر ندا كرد: هر كس از رسول خدا (ص ) طلبى دارد بیاید. این قضیه به گوش على (ع ) رسید، فرمود: ((او به زودى پشیمان مى شود)).
فرداى آن روز، ابوبكر در جمع مهاجر و انصار نشسته بود، عربى بیابانى آمد و پرسید:
كدام یك از شما جانشین رسول خدا است . به ابوبكر اشاره كردند.
گفت : تو وصى و جانشین پیامبر هستى ؟
ابوبكر گفت : بلى ؟ چه مى خواهى ؟
گفت : پیامبر اكرم (ص ) قول داده بود كه هشتاد شتر به من بدهد، اكنون كه او نیست ، پس آنها را تو باید بدهى .
ابوبكر گفت : شترها باید چگونه باشند؟
عرب گفت : هشتاد شتر سرخ موى و سیه چشم .
ابوبكر به عمر گفت : چه كار كنیم ؟
عمر گفت : عرب ها چیزى نمى دانند، از او بپرس آیا شاهدى بر گفته خود دارد؟ ابوبكر از او شاهد خواست .
عرب گفت : مگر بر چنین چیزى شاهد مى خواهند؟ به خدا سوگند تو جانشین پیامبر نیستى .
سلمان برخاست و گفت : اى عرب ! دنبال من بیا تا جانشین پیامبر را به تو نشان دهم .
عرب به دنبال او به راه افتاد تا این كه به على (ع ) رسیدند.
عرب گفت : تو وصى پیامبر (ص ) هستى ؟
حضرت فرمود: بلى ، چه مى خواهى ؟
عرب گفت : رسول خدا (ص ) هشتاد شتر سرخ موى و سیه چشم براى من تعهد كرده بود، اكنون از تو مى خواهم .
حضرت فرمود: آیا تو و خانواده ات مسلمان شده اید؟
در این هنگام عرب دست على (ع ) را بوسید و گفت : تو وصى به حق پیغمبر خدا (ص ) هستى . چون بین من و پیامبر شرط همین بود، ما همه مسلمان شده ایم .
على (ع ) فرمود: ((اى حسن ، تو و سلمان ، با این عرب به فلان صحرا بروید و بگویید:
((یا صالح ، یا صالح !)) وقتى كه جوابتان را داد، بگو: امیرالمؤ منین به تو سلام مى رساند و مى گوید: هشتاد شترى كه رسول خدا (ص ) براى این عرب تعهد كرده بود بیاور))
سلمان مى گوید: به جایى كه على (ع ) فرموده بود، رفتیم ، اما حسن (ع ) همان گونه كه على (ع ) فرموده بود، ندا سر داد. پس جواب دادند: لبیك یابن رسول الله .
امام حسن (ع ) پیام امیرالمؤ منین على (ع ) را رساند، گفت : روى چشم اطاعت مى كنم .
چیزى نگذشت كه افسار شترها از زمین خارج شد و امام حسن (ع ) آن را گرفت و به عرب داد و فرمود: بگیر. شترها پیوسته خارج مى شدند تا این كه هشتاد شتر با همان اوصاف تكمیل شد.(13)

13 - دعاى على (ع ) در حق زاذان  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعد خفاف مى گوید: به زاذان گفتم : تو قرآن را خوب تلاوت مى كنى ، چگونه یاد گرفتى ؟
تبسمى كرد و گفت : روزى امیرالمؤ منین از كنار من مى گذشت و من شعر مى خواندم و اخلاق خوبى داشتم . از صدایم خوشش آمد. فرمود: اى زاذان ! چرا قرآن حفظ نكرده اى ؟
گفتم بیش از دو سوره كه در نماز مى خوانم ، از قرآن چیزى نمى دانم .
فرمود: نزدیك بیا. پس نزدیك او رفتم . در گوشم چیزهائى گفت كه نفهمیدم چیست . سپس فرمود: (( دهانت را باز كن ، از آب دهان مبارك خود در دهان من انداخت )) به خدا سوگند وقتى كه از كنار او برخاستم تمام قرآن را با اعرابش حفظ بودم ، بعد از آن هیچ مشكلى نداشتم كه از آن بپرسم .
سعد مى گوید: داستان زاذان را براى امام باقر (ع ) نقل كردم فرمود: زاذان راست مى گوید، على (ع ) با اسم اعظمى كه هیچ وقت رد نمى شود، براى زاذان دعا نمود.(14)

14 - تعلیم قرآن  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رمیله مى گوید: على (ع ) شخصى را در حال خیاطى و آواز خوانى دید و فرمود: ((اى جوان ! اگر قرآن بخوانى براى تو بهتر است )).
گفت : خوب نمى توانم بخوانم ، دوست داشتم خوب قرآن مى خواندم .
حضرت فرمود: ((نزدیك بیا)).
جوان نزدیك على (ع ) آمد و على (ع ) آهسته چیزى در گوش او گفت كه تمام قرآن در قلب او نقش بست و حافظ كل قرآن شد.(15)

15 - على (ع ) در میان قوم عطرفه  
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
از جمله نشانه هاى (معجزات ) امیرالمؤ منین (ع ) روایتى است كه زاذان از سلمان نقل نموده كه : روزى رسول خدا (ص ) در بطحاء نشسته و جماعتى از اصحاب نزد ایشان بودند. آن حضرت در حالى كه روى به ما داشت و حدیث مى فرمود؛ ناگاه به گردبادى نظر افكند كه گرد و غبار به پا مى كرد و همین طور كه نزدیك مى شد، گرد و غبار بالاتر مى رفت تا این كه در مقابل رسول خدا (ص ) ایستاد. در میان آن شخصى بود كه گفت : اى رسول خدا، سلام و رحمت و بركات خدا بر تو باد. بدان من فرستاده قوم خود هستم كه به تو پناه آورده ام . ما را پناه ده و كسى را همراه من از جانب خودت بفرست كه بر قوم ما تسلط داشته باشد؛ زیرا جمعى از آنان بر جمع دیگر ستم كرده اند. تا او بین ما و آن ها مطابق حكم خداوند و كتابش قضاوت كند و من از عهد و پیمان هاى مؤ كد بگیر كه فردا صبح او را صحیح و سالم به سوى تو برگردانم ؛ مگر این كه براى من حادثه اى از جانب خداوند پیش آید.
پیامبر (ص ) فرمود: تو كیستى و قوم تو چه كسانى هستند؟
گفت : من عطرفة بن شمراخ یكى از بنى كاخ هستم . من و جماعتى از خانواده ام استراق سمع مى كردیم ؛ ولى هنگامى كه ما را از آن منع كردند، مؤ من شدیم و زمانى كه خداوند تو را به پیامبرى مبعوث كرد، به تو ایمان آوردیم و تو را تصدیق نمودیم . اما گروهى از این قوم با ما مخالفت كردند و بر اعمال گذشته خویش پایدار ماندند و بین ما و آنها اختلاف افتاد. آنها از نظر تعداد از ما بیشتر و از نظر قدرت از ما نیرومندترند و بر آب و چراگاه دست یافته اند و به ما و حیوانات مان ضرر وارد مى كنند؛ پس كسى را با من به سوى آنها بفرست كه بین ما به حق حكم كند.
پیامبر فرمود: پوشش صورتت را بردار و خودت را به ما نشان بده تا تو را با آن صورت حقیقى ات كه هستى ببینیم .
آن شخص صورتش را براى ما گشود. دیدیم پیرمردى است كه بر او موى فراوان بود و سرى دراز داشت و چشم هایش نیز دراز و در طول سر او قرار داشت . حدقه چشمش كوچك بود و در دهانش دندان هایى مانند دندان هاى درندگان بود. سپس پیامبر از او پیمان گرفت كسى را كه همراهش ‍ مى فرستد، فردا صبح برگرداند.
چون كلامش پایان یافت ، پیامبر به ابى بكر (و عمر و عثمان ) رو كرد و فرمود: كدام یك از شما با برادر ما عطرفه مى رود تا ببیند آنها در چه حالند و بین آنان به حق حكم كند؟
گفت : آنها كجا هستند؟
حضرت فرمود: آنها زیر زمین هستند.
ابوبكر گفت : چگونه ما طاقت داخل شدن در زیر زمین را خواهیم داشت و چگونه بین قضاوت كنیم ، در حالى كه زبان آنها را نمى دانیم ؟ پیامبر جواب او را نداد.
سپس رو به عمر بن خطاب كرد و همان سخنانى را كه ابوبكر فرموده بود، به عمر گفت و عمر نیز جوابى مثل جواب ابوبكر داد. سپس رسول خدا (ص ) روبه عثمان كرد و همان حرف ها را كه به آن دو؟(ابوبكر و عمر) فرموده بود، به عثمان گفت و عثمان نیز همانند ابوبكر و عمر پاسخ داد.
سپس رسول خدا(ص ) على (ع ) را خواست و به او فرمود: یا على ، با برادرما عطرفه برو و بر قومش اشراف پیدا كن و ببین آنها در چه حالند و در بین آنها به حق حكم كن .
امیرالمؤ منین برخاست و عرضه داشت : گوش مى سپارم و اطاعت مى كنم ، آنگاه شمشیرش را حمایل نمود. سلمان گفت : من به دنبال على (ع ) حركت كردم تا این كه به وادى معهود رسیدند. وقتى امیرالمؤ منین (ع ) وسط آن قرار گرفت ، و به من نگاه كرد و فرمود: اى اباعبدالله ، خداوند جزاى كوشش تو را عطا فرماید؛ برگرد. من برگشتم (ولى در عین حال ) ایستادم و به آن حضرت نگاه مى كردم كه چه كارى انجام مى دهد. دیدم زمین شكافته شد و حضرت در آن فرو رفت و زمین به حال اول برگشت .
اندوه و حسرت فراوانى به من دست داد كه خدا به آن داناتر است و همه آن به خاطر شفقت نسبت به امیرالمؤ منین (ع ) بود.
به هر حال ، پیامبر (ص ) صبح كرد و نماز صبح را با مردم خواند سپس بر كوه صفا نشست در حالى كه اصحابش دور آن جناب را گرفته بودند. امیرالمؤ منین از مؤ عد مقرر دیرتر كرده بود. تا این كه خورشید كاملا بالا آمد و مردم در مورد (تاءخیر) آن حضرت زیاد حرف مى زدند تا این كه ظهر شد. از جمله مى گفتند: جن ها، پیامبر (ص ) را فریب دادند و خداوند ما را از دست ابوتراب راحت كرد و افتخار كردن او به پسر عمویش تمام شد.
سرزنش دشمنان و منافقین آشكار گردید و حرفهاى بسیار زدند تا این كه پیامبر (ص ) نماز ظهر و عصر را نیز خواند و به جاى خود بازگشت و مردم آشكارا سخن مى گفتند و از امیرالمؤ منین (ع ) ماءیوس گشتند. نزدیك بود كه خورشید غروب كند و مردم مطمئن شدند كه على (ع ) هلاك شده است ، و نفاقشان هویدا گشت .
ناگهان كوه صفا شكافته شد و امیرالمؤ منین (ع ) در حالى كه از شمشیرش ‍ خون مى چكید و عطرفه همراه او بود، هویدا گشت . پیامبر (ص ) برخاست و میان دو چشم و پیشانى على (ع ) را بوسید و به او فرمود: چه چیز تو را تا بحال از من دور داشت ؟
على (ع ) فرمود: به جانب خلق كثیرى كه به عطرفه و قومش ظلم كرده بودند رفتم و آنها را به سه چیز دعوت كردم ، ولى نپذیرفتند. آنها را به توحید و نبوت شما فرا خواندم ؛ از من نپذییرفتند. از آنها خواستم كه جزیه بپردازند؛ قبول نكردند. (در مرتبه سوم ) از آنها خواستم كه با عطرفه و قومش صلح كنند؛ به طورى كه جوى هاى آب و چراگاه ها، یك روز از آن عطرفه و یك روز از آن آنها باشد اما سرباز زدند و قبول نكردند. پس شمشیر كشیدم و از آنان بیش از هشتاد هزار جنگجو را كشتم و چون آن چه را كه برسرشان آمد مشاهده كردند، فریاد زدند: الامان ، الامان .
گفتم : امانى براى شما نیست ، مگر به وسیله ایمان به خدا. پس ایمان به خدا و به شما آوردند. سپس میانه آنان و عطرفه و قومشان صلح برقرار نمودم و برادر شدند و اختلاف از میان آنها برداشته شد و تاكنون با آنها بودم . پس ‍ عطرفه گفت : اى رسول خدا، خداوند از جانب اسلام به شما جزاى خیر دهد و به پسر عموى شما، على (ع ) از جانب ما پاداش خیر دهد. و عطرفه به سوى آن جا كه مى خواست بازگشت .(16)

16 - بازگو كردن كرامات و معجزات به امام حسن (ع ) 
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سلمان گفت : هنگامى كه مردم با عمر بیعت كردند، ما با امیرالمؤ منین على بن ابى طالب (ع ) در منزل آن حضرت بودیم . من ، امام حسن ، امام حسین (ع )، محمد بن حنیفه ، محمد بن ابى بكر، عمار بن یاسر و مقداد بن اسود كندى - رضى الله عنهم - امام حسن (ع ) عرض كرد: یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود از پروردگارش ملكى درخواست كرد كه براى احدى بعد از خودش شایسته نباشد و خداوند شایسته نباشد و خداوند خواسته اش را به او عطا فرمود. آیا شما قدرت و سیطره دارید بر آن چه سلیمان بر آن حكومت داشت ؟
فرمود: به خدایى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفرید، گرچه سلیمان بن داوود از پروردگارش ملك و پادشاهى را مساءلت كرد و خداوند به او مرحمت فرمود، ولى پدر تو تملك یافت بر ملكى كه بعد از جدت رسول خدا(ص ) احدى نه قبل از ایشان و نه بعد از آن جناب بر آن تملك نیافت و نمى یابد.
امام حسن (ع ) عرض كرد: ما مى خواهیم بعضى از كراماتى را كه خداوند به شما تفضل كرده ، به ما نشان دهید.
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: ان شاء الله چنین خواهم كرد. سپس برخاست و وضو گرفت و دو ركعت نماز خواند و مقدارى دعا كرد كه احدى آن را نفهمید. بعد با دست به سمت مغرب اشاره كرد و فورا تكه ابرى آمد و بر بالاى خانه ایستاد، در حالى كه قطعه ابر دیگرى در كنار آن بود. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى ابر، به اذن خداى تعالى پایین بیا. ابر پایین آمد در حالى كه مى گفت : شهادت مى دهم خدایى جز الله نیست و محمد رسول اوست و تو خلیفه و وصى رسول خدا هستى . هر كس در تو شك كند، حتما هلاك مى شود و هر كس به تو تمسك جوید، راه نجات و رستگارى داخل مى گردد. سپس قطعه ابر بر زمین گسترده شد؛ به طورى كه گویى فرشى مبسوط در آن جا بود. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: بر روى ابر بنشینید. همگى نشستیم و جا گرفتیم . بعد به تكه ابر اشاره كرد و او نیز همانند اولى سخن گفت و امیرالمؤ منین (ع ) تنهایى بر آن نشست . سپس به كلامى تكلم فرمود و به ابر اشاره كرد كه به طرف مغرب حركت كند. ناگاه بادى به زیر دو ابر در آمد و آنها را به آرامى از زمین بلند كرد. من به طرف امیرالمؤ منین (ع ) متمایل شدم . على (ع ) بر مسندى قرار داشت و نور از چهره مباركش مى درخشید؛ به طورى كه چشم ها تاب دیدن آن را نداشت .
امام حسن (ع ) عرض كرد: یا امیرالمؤ منین ، سلیمان بن داوود به واسطه انگشتریش اطاعت مى شد، امیرالمؤ منین به چه وسیله اى فرمانبردارى مى شود؟ فرمود: من چشم خدا در زمین و زبان گویاى او در میان خلقش ‍ هستم . من آن نور خدایى هستم كه هرگز خاموش نمى شود. من آن در (رحمتى ) هستم . كه خداوند از طریق آن ، به سایر مخلوقات نعمت مى دهد و من حجت خدا در میان بندگانش هستم . سپس فرمود: آیا دوست دارید انگشترى سلیمان بن داوود را به شما نشان دهم ؟ عرضه داشتیم : آرى . دست در گریبان نمود و انگشترى از طلا بیرون آورد كه نگین آن از یاقوت سرخ بود و بر آن نوشته شده بود: محمد و على . سلمان گفت : ما تعجب كردیم . فرمود: از چه چیزى تعجب مى كنبد؟ (چنین كارى ) از مثل من عجیب نیست . من امروز به شما چیزى نشان خواهم داد كه هرگز ندیده اید.
امام حسن (ع ) عرض كرد: میل دارم یاءجوج و ماءجوج و سدى كه بین ما و آن هاست ، را به من نشان دهى . بادى از پایین ، تكه ابر را به حركت درآورد و در هوا بالا برد. ما صداى آن باد را كه همانند رعد بود مى شنیدیم . امیرالمؤ منین (ع ) در جلوى ما حركت مى كردتا این كه به كوه بلندى رسیدیم كه در آن درختى بود كه برگ هایش ریخته و شاخه هایش خشك شده بود.
امام حسن (ع ) عرض كرد: چرا این درخت خشك شده ؟
فرمود: از آن بپرس ؛ به تو پاسخ خواهد داد.
امام حسن (ع ) فرمود: اى درخت ، چرا آثار خشكى بر تو مى بینم ؟ درخت پاسخ نداد.
امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: به حقى كه من بر تو دارم ، او را پاسخ بده .
سلمان مى گوید: سوگند به خدا شنیدم درخت مى گفت : لبیك ، لبیك اى وصى و جانشین رسول خدا(ص )، سپس عرض كرد: اى ابا محمد، همانا امیرالمؤ منین (ع ) در هر شب ، وقت سحر نزد من مى آید و دو ركعت نماز در كنار من مى خواند و بسیار تسبیح مى گوید. وقتى از دعا فراغت مى یابد، تكه ابرى سفید كه از آن بوى مشك به مشام مى رسد مى آید؛ در حالى كه بر روى آن ، تختى و حضرت بر آن مى نشیند و حركت مى نماید و به سبب اقامتى كه نزد من مى فرماید و به بركت آن جناب ، من زندگى مى كنم . چهل روز نزد من نیامده و این ، سبب خشكى من است . سپس امیرالمؤ منین برخاست و دو ركعت نماز خواند و دست مباركش را بر آن درخت كشید، درخت سبز شد و به حال اولش بازگشت و سپس امیرالمؤ منین (ع ) به باد دستور داد تا ما را به حركت در آورد. ناگهان ملكى را دیدیم كه یك دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق بود. وقتى امیرالمؤ منین (ع ) را دید، گفت : شهادت مى دهم جز ((الله )) خدایى نیست ، شریك و همتایى ندارد و گواهى مى دهم كه محمد بنده و رسول خداست كه او را با هدایت و دین حق ارسال فرمود تا آن دین را بر سایر ادیان برترى دهد؛ اگر چه مشركان را خوش نیاید و شهادت مى دهم كه تو به حقیقت و به راستى وصى و جانشین رسول خدایى .
سلمان گفت : عرض كردم : یا امیرالمؤ منین ، این كیست كه یك دستش در مغرب و دست دیگرش در مشرق است ؟
حضرت فرمود: این ملكى است كه خداوند او را ماءمور ظلمت شب و روشنایى روز ساخته و از این ماءموریت تا روز قیامت ، كنار مى رود. به درستى كه خداوند، امر دنیا را به من واگذارده و اعمال بندگان در هر روز، به من عرضه مى شود و بعد به جانب حق تعالى بالا مى رود. سپس به سیر خودمان ادامه دادیم تا این كه به سد یاءجوج و ماءجوج رسیدیم ، امیرالمؤ منین (ع ) به باد فرمود: ما را در دامنه این كوه پایین آورد و با دست به كوه بلندى اشاره كرد كه كوه خضر بود. ما به سد نگاه كردیم . ارتفاعش به اندازه اى كه چشم كار مى كرد بود. رنگش سیاه بود كه گویى پاره اى از شب ظلمانى است . از اطرافش دود بیرون مى آمد. امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: اى ابا محمد، من صاحب اختیار بر این بندگان هستم .
سلمان گفت : من سه دسته را دیدم كه طول یك دسته از آن ها به اندازه صد و بیست ذراع بود و بلندى دسته دوم به اندازه شصت ذراع و دسته سوم ؛ یكى از گوش هایش را زیرش پهن مى كرد و با گوش دیگر، خودش را مى پوشاند.
سپس امیرالمؤ منین (ع ) به باد فرمان حركت داد و او ما را به طرف كوه قاف برد. به آن كه رسیدیم ، دیدیم از زمرد سبز است و ملكى به صورت شاهین بر فراز آن بود. وقتى با امیرالمؤ منین (ع ) را دید، عرضه داشت : سلام بر تو اى وصى و جانشین رسول خدا، آیا به من اجازه سخن گفتن مى دهید؟
امام پاسخ سلام او را داد و به او فرمود: اگر مى خواهى صحبت كن و اگر بخواهى ، به آن چه از من بپرسى تو را خبر مى دهم .
ملك گفت : یا امیرالمؤ منین ، شما بفرمایید.
حضرت فرمود: به تو اجازه دهم تا به زیارت خضر بروى .
گفت : آرى .
حضرت فرمود: به تو اجازه مى دهم ، ملك بعد از آن گفت : به نام خداوند بخشنده مهربان ، به سرعت حركت كرد.
سلمان گفت : مدت كم بر فراز كوه راه رفتیم . ناگهان همان ملك را دیدیم كه به مكان خودش بعد از زیارت خضر بازگشت . به امیرالمؤ منین (ع ) عرض ‍ كردم : آن ملك را دیدیم به زیارت خضر نرفت ، مگر وقتى كه از شما اجازه گرفت .
حضرت فرمود: اى سلمان ، به آن كسى كه آسمان را بدون ستون برافراشت ، اگر هر كدام از (ملایكه ) اراده كند به اندازه یك نفس از مكانى كه در آن هست جا به جا شود، چنین نخواهد كرد، مگر اینكه من به او اجازه دهم و حال و وضع پسرم حسن نیز این گونه مى شود، و بعد از او حسین و نه نفر از فرزندان حسین كه نهمین آن ها حضرت قائم است .
گفتیم : اسم ملك موكل به كوه قاف چیست ؟
فرمود: ترحابیل .
گفتیم : امیرالمؤ منین ، چگونه هر روز به این مكان مى آیید و باز مى گردید؟
فرمود: همان گونه كه شما را آوردم . سوگند به آن كسى كه دانه را شكافت و مخلوقات را آفرید، به درستى كه من بر ملكوت آسمان و زمین ، تملكى دارم كه اگر بعضى از آن را بدانید قلوب شما تاب تحمل آن را ندارد. همانا اسم اعظم (كه نزد ما سوى الله است ) هفتاد و دو حرف است كه یك حرف آن نزد آصف بن برخیا بود كه بدان تكلم نمود و خداوند، زمین بین او و بین تخت بلقیس را فرو برد؛ به طورى كه دست او به تخت رسید.
سپس زمین در كمتر از یك چشم به هم زدن به حالت اولیه اش بازگشت . و نزد ما (اهل بیت )، هفتاد و دو حرف اسم اعظم است و یك حرف از آن نزد خداوند است كه در علم غیبش ، آن را به خودش اختصاص داده است . هیچ توانایى و نیرویى نیست ، مگر به سبب خداى بلند مرتبه عظیم الشاءن . شناخت ما را هر آن كس كه شناخت و انكار كرد هر آن كس كه انكار كرد.
سپس حضرت برخاست و ما نیز برخاستیم . ناگاه با جوانى در كوه مواجه شدیم كه بین دو قبر نماز مى خواند. عرضه داشتیم یا امیرالمؤ منین ، این جوان كیست ؟
فرمود: صالح پیغمبر خداست و این دو قبر، قبر پدر و مادر است كه ما بین آنها خداوند را عبادت مى كند. وقتى كه جوان به امیرالمؤ منین (ع ) نگاه كرد نتوانست خودش را نگه دارد و به گریه افتاد و با دست به امیرالمؤ منین (ع ) اشاره كرد و دستش را به طرف سینه اش بازگرداند و گریه مى كرد. امیرالمؤ منین (ع ) نزد او ایستاد تا این كه از نماز فراغت یافت . به او گفتیم : گریه تو براى چیست ؟
صالح (ع ) گفت : امیرالمؤ منین (ع ) در هر صبح كه از كنار من عبور مى كند، نزد من مى نشیند و وقتى كه به او مى نگرم قوتم افزونى مى یابد و اكنون ده روز است كه از دیدار او محروم هستم و این امر مرا مضطرب و بى تاب ساخته .
سلمان گفت : ما از این موضوع تعجب كردیم . آرى ، حضرت برخاست و ما نیز همراه آن جناب برخاستیم . سپس ما را وارد بستانى كرد كه زیباتر از آن را ندیده بودیم . در میان آن ، انواع میوه ها و انگورها بود. نهرهاى آب جارى و پرندگان بر فراز درختان نغمه سرایى مى كردند. هنگامى كه پرندگان آن حضرت را دیدند، آمدند و بر دور سر آن جناب شروع به چرخیدن كردند تا این كه به وسط بستان رسیدیم ، تختى را مشاهده كردیم كه بر آن جوانى دراز كشیده بود و دستش را بر سینه اش گذاشته بود. امیرالمؤ منین (ع ) انگشترش ‍ را بیرون آورد و آن را در انگشت سلیمان (ع ) كرد. سلیمان برخاست و گفت : سلام بر تو اى امیرالمؤ منین (ع ) و اى وصى رسول خدا. به خدا سوگند تو صدیق اكبر و فاروق اعظم هستى . به راستى هر كس به تو متمسك شد رستگار گردید، و ناامید و زیانكار شد هر كس از تو تخلف نمود، و من به حرمت شما از خداوند مساءلت كردم و خداى تعالى ، این ملك را به من عطا فرمود. سلمان گفت : وقتى كه سخن سلیمان بن داود را شنیدم ، بى اختیار شدم و بر پاهاى امیرالمؤ منین (ع ) افتادم و آنها را بوسیدم و حمد خدا را به خاطر نعمت بزرگش كه همان هدایت و راهنمایى به ولایت اهل بیت است ، به جا آوردم . (اهل بیت ) كسانى هستند كه خداوند آنها را از هر گونه پلیدى پاك و منزه فرموده است . همراهان من نیز همانند من بر قدم مولا افتادند.
پس از امیرالمؤ منین (ع ) پرسیدم : پشت كوه قاف چیست ؟
فرمود: وراى آن چیزى است كه علم شما به آن نمى رسد.
عرضه داشتیم : آیا شما آن را مى دانید؟
فرمود: علم من به وراى كوه قاف مثل علم و آگاهى من است به احوال این دنیا و هر آن چه در آن است . همانا من بعد از رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصیاى بعد از من رسول خدا(ص ) محافظ و گواه بر آنم ، اوصیاى بعد از من نیز همین طور هستند. بعد فرمود: به راستى ، من به راه هاى آسمان داناتر از زمینم . ما آن اسم مخزون و پوشیده ایم . ما اسماء حسنایى هستیم كه هرگاه خدا را به حرمت آن (اسماء) بخوانند، اجابت مى فرماید. ما نام هاى نوشته شده بر عرشیم و به سبب ما، خداوند آسمان و زمین و عرش ‍ و كرسى و بهشت و جهنم را آفرید و ملایكه ، از ما تسبیح و تقدیس و توحید و تهلیل و تكبیر را آموختند. و ما كلماتى هستیم كه حضرت آدم آن را از پروردگارش فرا گرفت و خداوند توبه او را (به بركت آن كلمات ) پذیرفت .
سپس حضرت فرمود: آیا مى خواهید، چیز عجیبى به شما نشان دهم ؟
عرض كردم : آرى .
فرمود: چشم هایتان را ببندید. چنین كردیم . بعد فرمود: چشم هایتان را باز كنید، وقتى چشم گشودیم ، شهرى را دیدیم كه بزرگتر از آن را ندیده بودیم . بازارهایش برقرار و در میان آن ها، مردمانى بودند به بلندى درخت خرما كه به بزرگى آنها ندیده بودیم ، عرضه داشتیم : اى امیرالمؤ منین (ع )، این ها چه كسانى هستند؟
فرمود: باقیمانده هاى قوم عاد. كافرانى كه ایمان به خداوند نمى آورند. دوست داشتم آن ها را به شما نشان دهم . مى خواهم این شهر و اهل آن را هلاك نمایم ، در حالى كه آن ها نمى فهمند (و بى خبرند).
عرض كردیم : یا امیرالمؤ منین (ع )، آیا آنها را بدون دلیل هلاك مى نماید؟
فرمود: نه ، بلكه با دلیل و برهانى كه به ضرر آن هاست . سپس حضرت به آن ها نزدیك شد و براى آن ها نمایان شد. آن ها قصد كشتن آن جناب را كردند و این در حالى بود كه ما آنها را مى دیدیم ، ولى آن ها ما را نمى دیدند. حضرت از آن ها دور و به ما نزدیك شد و دست بر سینه ها و بدنهاى ما كشید و كلماتى را بیان فرمود كه آن را نفهمیدیم و براى بار دوم به سوى آن ها بازگشت تا این كه برابر آن ها رفت و فریادى در میان آن ها كشید. سلمان گفت : گمان كردیم كه زمین زیر و رو شد و آسمان فرو ریخت و صاعقه ها از دهان حضرت بیرون مى آمد و احدى از آنها باقى نماند. عرض ‍ كردیم : یا امیر المؤ منین ، خداوند با آنها چه كار كرد؟
فرمود: هلاك شدند و همگى به طرف آتش جهنم رفتند.
گفتیم : این معجزه اى است كه ما نه مثل آن را دیده ایم و نه شنیده ایم .
حضرت فرمود: مى خواهید چیز عجیب ترى از این (قضیه ) را به شما نشان دهم ؟ گفتیم : تحمل چیز دیگرى را نداریم . پس بر هر كس كه تو را دوست نمى دارد و ایمان به فضل و بزرگى قدر و منزلت تو نمى آورد، لعنت لعنت كنندگان و لعنت مردم همه ملایكه تا روز قیامت بر او باد. پس از آن حضرت خواهش كردیم ما را به سرزمین خودمان بازگرداند.
فرمود: اگر خدا بخواهد، چنین خواهم كرد و به دو ابر اشاره فرمود و هر دو به ما نزدیك شدند. حضرت فرمود: بر سر جاى خودتان بنشینید و ما بر روى ابر نشستیم و خود آن جناب بر ابر دیگرى سوار شد و به باد فرمان داد تا این كه به آسمان پرواز كردیم و زمین را همانند درهمى مشاهده مى كردیم . سپس در كمتر از یك چشم به هم زدن ، ما را در خانه امیرالمؤ منین (ع ) پیاده كرد.
زمان رسیدن ما به مدینه ظهر بود و مؤ ذن اذان مى گفت و این در حالى بود كه وقتى از مدینه بیرون رفتیم ، هنگام بالا آمدن خورشید بود. گفتیم عجبا! ما در كوه قاف بودیم كه در فاصله 5 سال راه بود و در طى پنج ساعت از روز، به مدینه بازگشتیم . امیرالمؤ منین (ع ) فرمود: به راستى ، اگر من اراده نمایم كه تمام دنیا و آسمان هاى هفت گانه را در كمتر از یك چشم به هم زدن زیر پا بگذارم به سبب آنچه كه از اسم اعظم نزد من است ، چنین خواهیم كرد. عرضه داشتیم : به خدا قسم ، شما آیه بزرگ خدا و معجزه روشن او بعد از برادر و پسر عمویت هستى .(17)

قالب وبلاگ